Friday, August 31, 2007

:)

گاهي بعضي چيزها حسابي در آدم بومي مي شوند بدون اينكه كسي از آن خبر داشته باشد
يكي از آن چيزها در من خواندن مرتب و بي وقفه ي چند وبلاگ است كه خود نويسنده هاي وبلاگ هيچ وقت نفهميده اند و نمي فهمند چون هيچ وقت كامنتي نگذاشتم برايشان . جز يكي كه واقعا نمي شد به همان خواندن وبلاگش بسنده كرد و براي من خواندن نوشته هايش از همه لذت بخش تر است . يك جورهايي انگار تك تك كلمه هايي كه مي نويسد در اون ته نشين شده اند . بومي شده اند . كه اسمش در صدر ليست هست
:مي خوانمشان
لحظه . زن روزهاي ابري . دفترهاي سپيد بي گناهي . سان . پرگلك . تنهايي پرهياهو . نقطه الف . دلتنگي هاي يك كرم دندون
نازلي دختر آيدين . اسنپ شات
انگار همه جا قرار است يك جور باشم . همانطور كه در دنياي واقعي عادت دارم زياد گوش كنم و گاهي حرف بزنم در دنياي مجازي هم همين اتفاق مي افتد . كلي وبلاگ مي خوانم اما وقتي كه اين صفحه را باز مي كنم تا كمي از خودم حرف بزنم جز دو سه تا كلمه ي بي جان چيز بيشتري نيست . براي همين اينجا يك جوري دوست نداشتني است . خودم كه دوستش ندارم . اگر بلد بودم يك كمي با قالب ور بروم و خوشگل تر و قابل قبول ترش كنم شايد مي شد يك كمي بيشتر حرف بزنم از خودم

Thursday, August 30, 2007

لوريانا




چقدر میگذرد

از آنگاه که با هم من و تو

لوریانا لوریلی

در بیشه ای به گشت وگذار پرداختیم

نوع ما قدم به هستی گذاشت

تاب بخور تاب بخور بر تنه تاب بخور

لوریانا لوریلی

تا که در پشته ای حقیر

یا زیر درخت غمزده

در صحن کلیسا بیارامی

و آنگاه پرواز کنان برگردی

و برتنه تاب بخوری

لوریانا لوریلی

Wednesday, August 29, 2007

@

دوست داشتن هزار و يك مدل هست
اما سخت ترين نوعش براي من
دوست داشتن خودم است

Saturday, August 25, 2007

طعم گيلاس

خداوند در من دختری عطا كند كه روی لاین های سفید اتوبان آنلاین باشد با كتانی هاش . و فكر كند كی بزرگ می شود كه موهاش را رنگ كند شرابی . يا های لایت زیتونی . همان موقع ها كه تو توی تولد نوزده سالگی ات پك های عمیقت شكل می گرفت . فال ورق یاد می گیرم . مثل فال قهوه كه بلدم . كنت لایت برای خفه كردن كاج های كوچه پشتی وقتی دلت می خواهد یكی را خفه كنی . خدواند در من دختری عطا كند با طعم گیلاس غیر مجاز در جمهوری اسلامی روی لاین های سفید

Friday, August 24, 2007

...

let me fall
let me fall
let me fall
let me fall
let me fall

Thursday, August 23, 2007

=




حالا اخماتو وا کن وگرنه خودم با دستای خودم خفه ت میکنم


:-*


گاهي فقط يك همچين جمله ي ساده اي توي آف هات حالت را بهتر مي كند

و تو جواب بدهي


درياي خزر گردم

خواهي تو اگر جونم

Tuesday, August 21, 2007

لطفا

لطفا يكي من را بكشد دوباره زنده كند

confession

I have been blind, unwilling to see

The true love you're giving

I have ignored every blessing


I'm on my knees confessing

That I feel myself surrender

Each time I see your face.

I am staggered by your beauty

Your unassuming grace

And I feel my heart is turning

Falling into place

I can't hide

Now hear my confession .......



Friday, August 17, 2007

ترس و لرز

راستي زندگي براي من قرار بوده همچين چيزي باشد ؟ خيلي وقت است دستم به قلم نرفته
از زندگي خالي مي شوم وقتي نمي نويسم . هيچ چيز راضي ام نمي كند . اينجا را هم دوست ندارم
بارها هامون را ديده ام اما دوستش نداشتم . امشب كه ديدمش يك جور ديگري بود
همان دلهره ي وجودي به جان من هم افتاده شايد براي همين است
اين سرگرداني كه قرار است تا آخر دنبال خودم خركش كنم
ما آويخته ها به كجاي اين شب تيره بياويزيم قباي ژنده و كپك زده ي خودمونو ؟
دچار دلهره مي شوم از اينكه تا آخر قرار است آويخته باشم
ترس از ارتفاع دارم آخر

Monday, August 13, 2007

badkonak sefide


زنا ممكنه هيچ وقت راستشو بهت نگن . اما ته دلشون مي فهمن كي داره چه جوري نگاشون مي كنه
هميشه فكر مي كني نه ديگر ! اين حرف ها از من گذشته . با يكي حرف ميزنم اين روزها . يك آقاي خيلي خيلي جدي
از آنهايي كه وقتي داري با او حرف ميزني يا مي گويي نمي دانم يا مي گويي چرا ؟ مثلا
يك بار همينجوري گفت من يك بادكنك سفيد داشتم كه برايم حس خيلي عجيبي داشته . وقتي تركيده بيشتر از هر بادكنك ديگري برايش اشك ريختم . تو هم نمي دونم چرا برام شبيه همون بادكنكي
من هم كه طبق معمول حرف هايم گفتم به همان كوتاهي هم . خوبيش به كوتاهيِ بودنشه
پرسيد دوست داشتن به نظرت معني ش چيه ؟
گفتم به نظرم وقتي دو نفر با تمام وجود بخوان كنار هم باشن . يه نيروي جاذبه
ساكت شد . گفتم خب ؟
گفت دوست داشتن ميشه يه طرفه باشه ؟
گفتم يه طرفه كه ...ولي مطمئنا اون كسي كه يه نفر دوستش داره حتما حس مي كنه اين دوست داشتنو
خب اين حرف ها مي تواند كلي تراژدي باشد . هان ؟ :)
من جان به جانم بكنند مال گذشته ها هستم . ديشب خواب همان آدم گذشته را مي ديدم . همان جوري با لباس هايي كه هميشه كرم بود يا قهوه اي . با همان عطر و همان فس فس كردن جلوي آينه . با همان انتظار و يخ زدن و عرق كردن كف دست ها




...

با دو ساعت تمام اشك ريختن زير دوش هم اين بغض هست هنوز
بيشتر از اين ديگه راه نداره . نمي خوام با چشماي ورم كرده فردا كسي منو ببينه و بپرسن چته ؟ چت بوده ؟ اصلا چت ميشه ؟
خدايا كاري كن اون چهره ي خونسرد و جدي هميشگي سر جاش بمونه فردا . وقتي مجتبا يا سعيده رو مي بينم نزنم زير گريه
كاري كن بازم مثل هميشه بشينم راجع به فلان رمان حرف بزنم يا ..يا چي ؟
تو سينه م قلبم داره يخ مي زنه
اون وقتش تو سرم كوره روشن كردن

day

من اينجا رو خيلي وقته دارم . مال منه . پشه هايي هم كه اين روزا زور مي زنن بيان تو مال منن :)
من اينجا از كلمه هاي به قول آقا معلم گيوه پوش (سقلمه ) استفاده نمي كنم
من اينجا خستگي در مي كنم . از روزام مي نويسم تا يه كم يادم بمونه زنده م
اينجا شبيه پاستيل هاي گچي و كاغذاي زبر رنگارنگمه . يعني مي خوام باشه
پ ن : آذين دلم برات تنگ شده بود زياد