گاهي بعضي چيزها حسابي در آدم بومي مي شوند بدون اينكه كسي از آن خبر داشته باشد
يكي از آن چيزها در من خواندن مرتب و بي وقفه ي چند وبلاگ است كه خود نويسنده هاي وبلاگ هيچ وقت نفهميده اند و نمي فهمند چون هيچ وقت كامنتي نگذاشتم برايشان . جز يكي كه واقعا نمي شد به همان خواندن وبلاگش بسنده كرد و براي من خواندن نوشته هايش از همه لذت بخش تر است . يك جورهايي انگار تك تك كلمه هايي كه مي نويسد در اون ته نشين شده اند . بومي شده اند . كه اسمش در صدر ليست هست
:مي خوانمشان
لحظه . زن روزهاي ابري . دفترهاي سپيد بي گناهي . سان . پرگلك . تنهايي پرهياهو . نقطه الف . دلتنگي هاي يك كرم دندون
نازلي دختر آيدين . اسنپ شات
انگار همه جا قرار است يك جور باشم . همانطور كه در دنياي واقعي عادت دارم زياد گوش كنم و گاهي حرف بزنم در دنياي مجازي هم همين اتفاق مي افتد . كلي وبلاگ مي خوانم اما وقتي كه اين صفحه را باز مي كنم تا كمي از خودم حرف بزنم جز دو سه تا كلمه ي بي جان چيز بيشتري نيست . براي همين اينجا يك جوري دوست نداشتني است . خودم كه دوستش ندارم . اگر بلد بودم يك كمي با قالب ور بروم و خوشگل تر و قابل قبول ترش كنم شايد مي شد يك كمي بيشتر حرف بزنم از خودم


