راستي زندگي براي من قرار بوده همچين چيزي باشد ؟ خيلي وقت است دستم به قلم نرفته
از زندگي خالي مي شوم وقتي نمي نويسم . هيچ چيز راضي ام نمي كند . اينجا را هم دوست ندارم
بارها هامون را ديده ام اما دوستش نداشتم . امشب كه ديدمش يك جور ديگري بود
همان دلهره ي وجودي به جان من هم افتاده شايد براي همين است
اين سرگرداني كه قرار است تا آخر دنبال خودم خركش كنم
ما آويخته ها به كجاي اين شب تيره بياويزيم قباي ژنده و كپك زده ي خودمونو ؟
دچار دلهره مي شوم از اينكه تا آخر قرار است آويخته باشم
ترس از ارتفاع دارم آخر