Saturday, September 1, 2007

red






داشتم براي مانتو سفيده دنبال يك روسري مي گشتم . از آن وقت هايي كه همه چيز انگار يا قهوه اي مي شود يا
مشكي . آنوقت هي به خودم غر مي زنم كه تو هم انگار هيچ رنگي جز قهوه اي و كرم نمي شناختي اين همه سال .يكهو برخوردم به يك روسري سفيد با گل هاي صورتي خيلي ناز . كلي هيجان انگيز مي شود اينجور وقت ها پيدا شدن همچين چيزي
تمام مدت روسريه شده بود مثل يك علامت سوال روي سرم . همچين چيزي . كه من اين روسري را هيچ وقت نداشته ام
بعد ترهاش مامان گفت اين را سيما جان آورده بوده برايت از كربلا . سيما جان از آن زن هايي بود كه با خنده و شور و حال شاخص بود . با لباس هاي آزادش . با رفتارهاي آزادش . با مجرد ماندنش . من اما زياد به خاطر ندارمش . بعدش هم فكر كنم سرطان گرفت
اما هيچ وقت فرقي نمي كرد . هميشه توي زندگي مي جوريد پي شور و حال . آخرين باري كه ديدمش اول هاي مريضي ش بود .
خنديد و گفت : هي بهمون گفتن پير شي . پير شي . نگفتن پير باعزت شي

حالا كه يادش مي افتم مي بينم خاطره ش هم رنگي رنگي ست . مثل لباس هاش . مثل روسريه . مثل حالا كه دلم مي خواهد يك جوراب قرمز راه راه گوگولي داشته باشم . دختر بودن را بيشتر از زن بودن دوست دارم

1 comments:

Azin said...

اول اینکه این ییهویی پیدا کردنه حس بسیار خوبی ست.
دوم اینکه در مورد من هم شدیدا صدق می کند. اینکه انگار دارم مسیر را برعکس می روم. هر چی سن م بالاتر می رود بلانسبت، عقلم کمتر می شود و بیشتر شبیه بچه ها لباس می پوشم. این جوری بگویم که من سه سال اول دبیرستان معتقد بود کیف کولی؟ نچ... زشته! اما از سال چهارم و دانشگاه و ... هی پله ها را یکی یکی آمدم پایین.. تا الان که در خدمت شما هستم و از فرط سادگی و بچه گانه لباس پوشیدن گاهی مامان جان را بدجوری غصه می دهم. :)