گاهي بعضي چيزها حسابي در آدم بومي مي شوند بدون اينكه كسي از آن خبر داشته باشد
يكي از آن چيزها در من خواندن مرتب و بي وقفه ي چند وبلاگ است كه خود نويسنده هاي وبلاگ هيچ وقت نفهميده اند و نمي فهمند چون هيچ وقت كامنتي نگذاشتم برايشان . جز يكي كه واقعا نمي شد به همان خواندن وبلاگش بسنده كرد و براي من خواندن نوشته هايش از همه لذت بخش تر است . يك جورهايي انگار تك تك كلمه هايي كه مي نويسد در اون ته نشين شده اند . بومي شده اند . كه اسمش در صدر ليست هست
:مي خوانمشان
لحظه . زن روزهاي ابري . دفترهاي سپيد بي گناهي . سان . پرگلك . تنهايي پرهياهو . نقطه الف . دلتنگي هاي يك كرم دندون
نازلي دختر آيدين . اسنپ شات
انگار همه جا قرار است يك جور باشم . همانطور كه در دنياي واقعي عادت دارم زياد گوش كنم و گاهي حرف بزنم در دنياي مجازي هم همين اتفاق مي افتد . كلي وبلاگ مي خوانم اما وقتي كه اين صفحه را باز مي كنم تا كمي از خودم حرف بزنم جز دو سه تا كلمه ي بي جان چيز بيشتري نيست . براي همين اينجا يك جوري دوست نداشتني است . خودم كه دوستش ندارم . اگر بلد بودم يك كمي با قالب ور بروم و خوشگل تر و قابل قبول ترش كنم شايد مي شد يك كمي بيشتر حرف بزنم از خودم

1 comment:
هی سمانه...
اول که هی شرمنده م می کنی بعد من جنبه ندارم کار دست خودم و خودت می دهم ها! گفته باشم :)
بعد هم این وبلاگهایی که گفتی من هم می خوانم و من هم مثل تو برای خیلی هاشان کامنت نمی گذارم.
ولی شما کامنت بگذار! بد است مثل من اییین همه خوشحال بشود آدم؟
شما چه دلی داری ها!
بعد هم، من اینجا را دوست دارم. همی جوری سپید هم.
فقط باید بهش دل بدهی. تا شکا نگرفته، شبیه تو نشده هی دلت را می زند. هی دوستش نداری.
مثل من که خیلی وقتها لحظه را دوست ندارم. غیر از وقت هایی که روحی نزدیک را به من نشان می دهد. مثل وقتی که اولین کامنتت را خواندم..
Post a Comment